تبليغاتX
سلام نام پروردگار من است


سلام نام پروردگار من است

شعر: من از رازهایتان آگاهم



تاریکی
باد
خانه
مَرد
......
زنی کو که چراغی روشن کند!؟
که تن به نم با جهانی بجنگم
برای داشتنش
دوست داشتنش
______________
امیر سربی23 اردیبهشت ماه 91



نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 2:18 توسط امیرسربی| |


یک دیوانه ی جوان
معشوقه ام را ربود از من 
شبی که دیگر
نه به قدر کافی جوان بودم
نه آن طور که او می خواست دیوانه
_____________
امیر سربی 16 اردیبهشت ماه 91

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:42 توسط امیرسربی| |


تو خیلی به شعرم می آیی
مثل خورشید
که به آسمان
_________
15 اردیبهشت91

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:56 توسط امیرسربی| |


خوشبختی شگفتی ست
اینکه چشمهایت را می بندی و
از این نا کجا
به جاهایی می روی که به خواب هم نمی بینی
.
خوشبختی بزرگی ست
ندیدن
گاهی

_________
13 اردیبهشت ماه 91

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 8:57 توسط امیرسربی| |

پاشنه ی آشیل من
...
چشمهای تو بود

________
اسفند 90

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:36 توسط امیرسربی| |


ستاره ها را 
از گوشه ی چشمانت رصد کن دوست من
مردمکها
تنها
به سیاهچاله ها باز می شوند
_________
12اردیبهشت ماه 91

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:20 توسط امیرسربی| |


آدم ها
حال شعر ندارند این روزها
آنها ترجیح می دهند
در کافه ها
پشت میزهای تنها
در حالیکه چیزی سفارش می دهند
خوشبختی های حقیر دیگران را دید بزنند
یا آنرا یواشکی از زیر میز لمس کنند!
تنهایی با آدم ها کاری کرده
که هرزگی های خیالی
بیشتز از یک نوشیدنی دلخواه مزه می کند
...
از کافه که بیرون می زنی
تنها چیزی که گیرت آمده
تنهایی ِبزرگتری ست
  و بغضی که گلوی خیابان را فشار می دهد
___________
10 اردیبشهت ماه 91
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 14:22 توسط امیرسربی| |


گفتی : صبر کن آب ها از آسیاب بیافتد
...
این 
من بودم
که از چشم تو افتادم!
_____________
امیر سربی 9 اردیبهشت ماه 91

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 14:21 توسط امیرسربی| |


مقدمت را آب و جارو می کنم برگرد

خانـه را غـرق هیـاهو می کنم برگرد

ابرها هم گـر نمی بارند بـاکی نیست
چشم بارانی م را رو می کـنم برگرد

ای بهــار ای  قـوّت قــلب پرســـتوهـا
کوچ را از ریشه وارو می کنم برگرد

من خداحـافظ نمی دانم! گل خوشـبو
با سلامی نو تو را بو می کنم برگرد
________
تاریخ سرایس این کامنت بداهه 27اسفند89
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 10:31 توسط امیرسربی| |


اگر یوسف تو را می دید و آن نارنج چشمانت
به جای دست، دل را می برید از گوشه ی گردن


تو هی انکار کن لیلی حضورم را در آغوشت
ولی با خاطرم راهی، نداری جز به سر بردن

اگرچه نیستی امّا دلم حس می کند هستی
شبیه مستی ِ تلخی که بازی می کند با من


صبوری می کنم  تا شیشه از دستم نیفتد باز!
صبوری کن تو هم تا این نفس ها
....

________

حسودیّ و بخیل و کینه توزی!

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 11:17 توسط امیرسربی| |


آخرين مطالب
» زنی کو که چراغی روشن کند!؟
» یک دیوانه ی جوان
» تو خیلی به شعرم می آیی
» خوشبختی بزرگی ست ندیدن
» پاشنه ی آشیل من
» ستاره ها را از گوشه ی چشمانت
» تنهایی بزرگتر
» صبر کن آب ها از آسیاب بیافتد
» یه کامنت قدیمی
» اگر یوسف تو را می دید و آن نارنج چشمانت

Design By : RoozGozar.com

Others