سلام نام پروردگار من است
شعر: من از رازهایتان آگاهم
تاریکی
باد
خانه
مَرد
......
زنی کو که چراغی روشن کند!؟
که تن به نم با جهانی بجنگم
برای داشتنش
دوست داشتنش
______________
امیر سربی23 اردیبهشت ماه 91
یک دیوانه ی جوان
معشوقه ام را ربود از من
شبی که دیگر
نه به قدر کافی جوان بودم
نه آن طور که او می خواست دیوانه
_____________
امیر سربی 16 اردیبهشت ماه 91
تو خیلی به شعرم می آیی
مثل خورشید
که به آسمان
_________
15 اردیبهشت91
خوشبختی شگفتی ست
اینکه چشمهایت را می بندی و
از این نا کجا
به جاهایی می روی که به خواب هم نمی بینی
.
خوشبختی بزرگی ست
ندیدن
گاهی
_________
13 اردیبهشت ماه 91
...
چشمهای تو بود
________
اسفند 90
آدم ها
حال شعر ندارند این روزها
آنها ترجیح می دهند
در کافه ها
پشت میزهای تنها
در حالیکه چیزی سفارش می دهند
خوشبختی های حقیر دیگران را دید بزنند
یا آنرا یواشکی از زیر میز لمس کنند!
تنهایی با آدم ها کاری کرده
که هرزگی های خیالی
بیشتز از یک نوشیدنی دلخواه مزه می کند
...
از کافه که بیرون می زنی
تنها چیزی که گیرت آمده
تنهایی ِبزرگتری ست و بغضی که گلوی خیابان را فشار می دهد
___________
10 اردیبشهت ماه 91
گفتی : صبر کن آب ها از آسیاب بیافتد
...
این
من بودم
که از چشم تو افتادم!
_____________
امیر سربی 9 اردیبهشت ماه 91
مقدمت را آب و جارو می کنم برگرد
خانـه را غـرق هیـاهو می کنم برگرد
ابرها هم گـر نمی بارند بـاکی نیست
چشم بارانی م را رو می کـنم برگرد
ای بهــار ای قـوّت قــلب پرســـتوهـا
کوچ را از ریشه وارو می کنم برگرد
من خداحـافظ نمی دانم! گل خوشـبو
با سلامی نو تو را بو می کنم برگرد
تاریخ سرایس این کامنت بداهه 27اسفند89
اگر یوسف تو را می دید و آن نارنج چشمانت
به جای دست، دل را می برید از گوشه ی گردن
تو هی انکار کن لیلی حضورم را در آغوشت
ولی با خاطرم راهی، نداری جز به سر بردن
اگرچه نیستی امّا دلم حس می کند هستی
شبیه مستی ِ تلخی که بازی می کند با من
صبوری می کنم تا شیشه از دستم نیفتد باز!
صبوری کن تو هم تا این نفس ها ....
________
حسودیّ و بخیل و کینه توزی!
| Design By : RoozGozar.com |

